مدتی است که از نگارش نامه سرگشاده بهمن قبادی به عباس کیارستمی می‌گذرد و هنوز این نامه و پاسخ‌های متعاقب آن در فضای مجازی اینترنت دست به دست می‌چرخد و کاربران فیس بوک و بالاترین و غیره موضوع را به بحث می‌گذارند.

برای من، هر دو طرف ماجرا دوستانی بزرگ و محترم‌اند که سال‌هاست آن‌ها را می‌شناسم. یکی از آن‌ها همچو برادر به من نزدیک است و دیگری حق پدری بر گردنم دارد.

به همین سبب است که حتی در خلوت خودم هم نتوانسته‌ام با این نامه کنار بیایم، چه رسد به این که بتوانم همچو برخی که فی‌الفور دست به قلم شدند و یک شبه و آسان دست به قضاوت زدند، موضعی روشن را در یک نوشته ترسیم کنم.

آن چه مسلم است این که این موضوع، اتفاق نامبارک و تاسف باری بود. اما تاسف بارتر از آن، به بیراهه رفتن دیگرانی بود که در مقام داوری برآمدند.

چه آن‌ها که از نویسندگان و فرهیختگان بودند و چه کاربران و مخاطبانی که در فیس بوک و بالاترین و رادیو فردا و دیگر رسانه‌های اینترنتی نظرات خود را می‌نوشتند.

در این میان تنی چند از گروه نخست سعی کردند از این نمد کلاهی برای خود بسازند واین موضوع را بهانه‌ای کنند تا دغدغه‌های پیشین خود را- از اشعار حافظ گرفته تا تعهد اجتماعی هنرمند- دوباره مطرح کنند.

گروه دوم- مخاطبان و کاربران- هم در نظرهای خود به جای واکنش به اصل موضوع، سبک و رویکرد یکی از این دو هنرمند را مورد تقدیر یا نکوهش قرار دادند.

خلاصه، به مصداق هر کسی از ظن خود شد یار من، به هر چیز و هر موضوعی پرداختند بدون آن‌که به اصل دعوی توجه کنند. گویی که در کار قضاوت، کمتر نشانی از انصاف و تبحر در میان اصحاب رسانه و خوانندگان فرهیخته دیده می‌شود.

اکنون پس از پاسخ کیارستمی و پاسخ متعاقب قبادی وضعیت پیچیده‌تر از آن است که بشود همه‌ی ماجرا را داوری کرد، اما در این میان آن‌چه توجه مرا برانگیخت نگاه کیارستمی به فیلم گربه‌های ایرانی بود که می‌شود در باره‌اش مختصر توضیحی داد.

سینمایی که کیارستمی از دیرباز به آن معتقد است، نوعی از سینمای اندیشمند است که مشارکت و حضور تماشاگر را در روند یک فیلم مطالبه می‌کند و ذهن او را به چالش می‌کشد. او به سینمایی معتقد است که راه را بر تفکر تماشاگر نبندد، به جای او نتیجه‌گیری نکند و با بمباران اطلاعاتی یا ایدئولوژیک ذهن او را به تسخیر در نیاورد.

به همین دلیل است که کیارستمی نه تنها از سینمای هالیوود بیزار است و با آن میانه‌ای ندارد، که فیلم‌ساز مستقل و اندیشمندی را که به ناگاه پا در این راه بگذارد، از نظر هنری مرده به حساب می‌آورد.

کیارستمی با اشاره به فیلم گربه‌های ایرانی گفته است:

«زمانی که تماشاگران برای فیلمی دست بزنند و هورا بکشند مرگ آن فیلم‌ساز فرا رسیده است.»

اما من در این فیلم هیچ نشانه‌ای از قرابت و همگونی با الگوهای متداول هالیوودی نمی‌بینم و معتقدم کیارستمی به هر دلیل ناگزیر، امکان تماشای دقیق و دور از پیش‌داوری را نداشته و نظرش در این باره با واقعیت فیلم همخوانی ندارد.

«گربه‌ها» از برخی اصول فیلم‌سازی هالیوودی تبعیت می‌کند. تقطیع پر سرعتی دارد. ریتم پر نفس‌اش نفس تماشاگر را بند می‌آورد. پر از انرژی است و دیالوگ‌های فراوان و ممتدش فقط با موسیقی متوقف می‌شود. اما ذهن تماشاگر را به بند نمی‌کشد، چون به سبک هالیوود بنا ندارد قصه‌اش را دیکته کند. می‌خواهد داستانش را در بده بستان با ذهن تماشاگر پیش ببرد. می‌خواهد او را به چالش فراخواند.

قهرمان‌سازی نمی‌کند. به جایش آدم‌ها را با رنج‌ها، بیم‌ها و آرزوهای‌شان به ما معرفی می‌کند. با آن‌که فریادی بلند از ته حلق است، اما لحظه لحظه‌اش فرا خواندن تماشاگر به قضاوت است و دعوت به اندیشیدن.

ادعا می‌کند، اما حکم صادر نمی‌کند. دنبال شاهد می‌گردد و مهم‌تر از آن، حقایقی را بازگو می‌کند که همه می‌دانیم، اما چنان برای‌مان عادی شده که انگار دیگر نمی‌بینیم‌شان. فیلم، ما را دعوت می‌کند به دوباره دیدن.

ظاهرا یکی از دلایلی که باعث شده کیارستمی در مصاحبه با یک رسانه عربی در جشنواره ابوظبی درباره‌ی موضوع مهاجرت هنرمندان و به طور مشخص درباره‌ی مهاجرت قبادی از ایران اظهار نظر کند، این است که در گربه‌های ایرانی هم، مهاجرت هنرمند درون‌مایه اصلی است.

این طور که پیداست کیارستمی معتقد است این فیلم دفاعیه‌ای است برای مهاجرت جوانان از کشور و حتی مشوق آنان در این راه نیز هست.

اما به نظرم «گربه‌ها» به هیچ روی نمی‌تواند در پی تشویق جوانان به مهاجرت به خارج از ایران باشد. اصلا مساله فیلم این نیست.

حتی دو آدم اصلی فیلم؛ «نگار و اشکان»، چندجا در دیالوگ‌های‌شان به بقیه صراحتا می‌گویند بنا دارند بروند برای اجرای چند کنسرت و برگردند. قصد و خواسته‌شان بیرون رفتن و خارج‌نشین شدن نیست.

بیرون رفتن و دیده شدن است. نفس کشیدن است. برگزاری آزادانه کنسرت‌های‌شان است. فراتر از این، با به تصویر کشیدن زندان بزرگی به نام ایران و با رویکرد تلخ و پایان‌بندی نومیدانه‌ای که فیلم دربر دارد اساسا فاتحه تبلور هر رویای خوش – از جمله سفر به فراسوی مرزها- هم خوانده می‌شود.

فیلم به طور مستقیم به مشکل اصلی می‌پردازد. به سیستمی که همه درها را به روی جوان ایرانی بسته است. سیستمی که در هر روند فعالانه و توام با امید، ایده و آرزو اخلال ایجاد می‌کند.

در دنیای فیلم – که داعیه الهام‌گیری از دنیای واقع را دارد – هر تلاشی برای رهایی از زندان و دستیابی به جهان آزاد محکوم به شکست و ناکامی است.

شاید البته این نگاهی بیش از حد بدبینانه به نظر برسد، اما به هر حال در تضاد و تنافر آشکار با مفهوم «تشویق به مهاجرت» است که می‌گویند کیارستمی به این فیلم نسبت داده است.

به هر روی آن‌چه در این دو سه هفته اخیر گذشت، دست‌کم این حسن را داشت تا برای مخاطبان این دو فیلم‌ساز، معیارهای سنجش بازبینی شوند.

اکنون همه چیز مهیاست تا تماشاگر ایرانی در هفته‌های آینده – به گفته‌ی قبادی- به رایگان به تماشای این فیلم بنشیند و با ذهنی آماده، پرسش‌گر و کنجکاو در پی داوری نهایی خود بر آید.

منتشر شده در وبسایت رادیو زمانه. 18 آذر 1388

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.