باخت ایران هم می تواند به اندازه بردش سبب خوشحالی باشد
مارس 28, 2009
بازی امروز ایران در مقابل عربستان را باید یک بازی هر دو طرف سود به حساب آورد. اگر تیم ایران می برد، مثل همیشه از پیروزی ایران خوشحال می شدیم. اما باخت ما به عربستان هم در اوضاع فعلی می تواند ما را به همان اندازه شاد کند. فوتبال ایران روی ویرانه ای از ریا، مصلحت اندیشی احمقانه و زد و بند های غیر حرفه ای بنا شده . این بنا را باید در هم شکست و ویران کرد تا بتوان رویش یک فوتبال حساب شده و آبرومند برپا کرد. علی دایی و همه سران مافیای فوتبال باید آنقدر مثل امروز تو دهنی بخورند تا رویشان کم شود و دست از سر فوتبال و آبرو و سرمایه ایران بردارند. و کار را به دست کار دان بسپارند.
شکست مقدمه پیروزی است. شکست بزرگ مقدمه پیروزی بزرگ تر.
عید آن سالها….عید این سالها
مارس 20, 2009
1) کتاب فارسی پنجم دبستان دستم بود، سه چهار روز مانده به عید. تعطیل مان کرده بودند. دیگر یاد گرفته بودم که اگر می خواهم از تعطیلات لذت ببرم، باید این سه چهار روز را حسابی بگذارم برای تکالیف عید. منطقه ما اولین منطقه ای بود که در مدارس ابتدایی اش به طور آزمایشی دفترچه تکالیف نوروزی را می دادند دست دانش آموزان تا بعد از عید پر شده برگردانند. بالای هر دو یا سه صفحه ی دفترچه- با آن قطع بزرگی که داشت- تاریخ یکی از روزهای فروردین را نوشته بودند که نشان می داد سهم بدبختی و عذاب ما در یک روز چقدر است. چاره ای نبود، باید داوطلبانه می رفتم داخل شکم مصیبت، تا روز سال تحویل، وقتی انتظار می کشیدیم تا عمه ناهید و دایی هدایت و بچه های عمه با ماشین شان از کرمان برسند، فراغت کافی داشته باشم برای احساس خوشوقتی و خوشحالی.
با این حال، آن موقع اصلا حوصله تکرار آنهمه ریاضی و هندسه و تعلیمات دینی و علوم تجربی را – آنهم در قالب بد ترکیب و افسرده رنگِ دفترچه ی دقّ- نداشتم. گفتم که کتاب فارسی پنجم دبستان دستم بود. اما آن هم دردی را دوا نمی کرد. کم بود برای فرار از تکرار. موقع بی حوصلگی می رفتم داخل اتاق انباری برای فضولی. یکی از دوستان پدرم مقداری از وسایلش را به امانت گذاشته بود آنجا. چند تا نوار کاست سونیِ قرمزِ بدون برچسب داخل یک سبد بود. برداشتم شان و رفتم توی اتاق و خزیدم زیر لحاف و یکی شان را انتخاب کردم برای شنیدن:
«….بهار آمد و به باغ شیوه ی رستن آموخت. درختان بار دیگر طبیعت را به زیبایی آراستند و پرندگان را به لحظه های گرم هماغوشی در زیر رواق گلبرگ های نسترن بشارت دادند…..»
صدای گرم، دلنشین و آشنای بانویی بود که آن موقع نمیدانستم کیست، اما شنیده بودمش صد ها بار، موقع تماشای کارتون، و این بار چیز دیگری بود. حس دیگری که من را از خود بیخود کرد. دوباره شنیدمش و دوباره… و بازهم. حالا دیگر تکرار مزه داشت. نمیدانستم این چند جمله از کدام متن بود، نوشته ی که بود و اصلا وسط کاست های دوست پدرم چه می کرد. اما مرا برد به دنیای بلوغ، شعر و دگرگونگی؛ و از یادم برد ملالِ تکلیف عید را.
روز اول و دوم عید حسابی خوش گذشت. نشئه ی دیدن دنیا با چشم نو یافته ام بودم. برای من، بوی بهارِ آن سال با عشق زمینی، باروری، زایش و معنا های تازه همراه بود. از روز سوم دلشوره ها شروع شد، اما دیگر کاری از دستم بر نمی آمد. دانش آموز درس خوانِ مودبِ سر به زیر، عاصی و بی خیال شده بود.
2) عید آن سالها برای ما تنها فرصت بود برای تماشای فیلم ها و کارتونهایی که در تمام طول سال از ما دریغ می شد. باستر کیتن و ماکس لندر و هارولد للوید و برادران مارکس را با چهره و صدای جمشید گرگین دوره می کردیم، آن هم نصفه و نیمه. انگار خنده ی تمام و کمال بر ما حرام بود و عید، تنها مجوز شادی محدود. ولع تماشای فوتبال روزِ اروپا و فیلم های «خوب» تمامی نداشت؛ که می دانستیم بعد از عید، همه چیز تمام می شود. در برنامه کودک از حیوانات و زنبور ها و انسانهایی که در کودکی با چشم گریان در به در به دنبال مادرشان می گشتند خبری نبود و این شانس را داشتیم که به جای کارتون های غم افزای ژاپنی، یوگی و دوستان و پلنگ صورتی و تنسی تاکسیدو و گوریل انگوری را ملاقات کنیم. فرصت کم بود و اشتهایمان سیری ناپذیر. اما مگر می شد با این دفترچه تکلیف لعنتی از همین مختصر لذت برد؟ زهر مارمان می شد. همیشه.
3) از روز سوم دلشوره ها شروع شد، اما دیگر کاری از دستم بر نمی آمد. وسوسه ی فکر کردن و کشف معنا های نویافته رهایم نمی کرد و تمنای درونی ام برای داشتن کمی تفریح، فقط کمی تفریحِ بی دلشوره بالا گرفته بود. پاک زده بود به کله ام. یکهو بی خیال همه چیز شدم. دفترچه را گذاشتم داخل کشو و بساط بزم را آماده کردم: دو جلد مجموعه داستان عزیز نسین- «گوسفندی که گرگ شد» و «نرخ ها روز به روز بالاتر میره؟»- که پدرم برایم خریده بود ، نوار کاست های شهر قصه که دختر عمه ام با خودش آورده بود و تلویزیونی که می دانستم کِی و کدام شبکه چه چیز بدرد بخوری برای تماشا دارد. مرتب کردن اتاق تنهایی آخرین کاری بود که باید انجام می دادم. بعدِ آن فقط لذت بود و رویا. بوی خوش آزادی. ده روز پر و پیمان داشتم که با هیچ چیز دیگر عوضش نمی کردم. یکی دو روز آن وسط ها به لطف دوستی نازنین که دستی در بساط فیلم کرایه ای داشت، راجر مور را «غاز های وحشی» ، چارلز برانسون را با » فرار بزرگ»، کلینت ایستوود را با «هری کثیف» آل پاچینو را با «بعد از ظهر نحس» و گریگوری پک را با «طالع نحس» شناختم. روز سیزده عید اما… نحس ترین بود برای من. روز پایان رویا و لمس تلخ واقعیت. تمام آن روز و شب را یک نفس تکلیف نوشتم و روز بعد هم. اما روز اول مدرسه، نیمه ی دوم دفترچه هنوز بلا «تکلیف» بود………
4) از آن سال پنجم دبستان 22 سال گذشته است. به رغم نکوهش های بی پایان پدر و مادرم، دوران راهنمایی، دبیرستان، دانشگاه و حتی سربازی را-عید ها همچنان و همانسان گذرانده ام. همیشه، کش دادن شب های خوش و چشیدن طعم آزادی در انجام کارهایی که دوست دارم را به بهای از دست دادن فرصت ها خریده ام. پشیمان هم نیستم.
در این 12 سال کار روزنامه نگاری، تقریبا هیچ سردبیری به خاطر تاخیر های طولانی در تحویل مطلب، از من دل خوشی نداشته. الان هم سردبیر هنر روز کلافه تر و نازنین تر از همیشه قرار است مطلب مرا یک روز مانده به انتشار شماره ویژه دریافت کند. نمی دانم مطلب به این شماره می رسد یا نه! اگر نرسید نگه اش می دارم برای سال بعد، که سردبیر، یک بار هم که شده، ببیند که اولین بهاریه را من زود تر از همه تحویل داده ام!
5) چندی است که در غربت و تبعیدی ناخواسته، دور از وطن روزگار می گذرانم، و هر بار بوی خوش بهار که می آید، با خودش سیل خاطرات کودکی را می آورد، که هم شیرین است و هم غم افزا. طعم این نوستالژی کودکی را در همه این سالهای جوانی و میانسالی تا قبل از مهاجرت، هرگز نچشیده بودم. چه، در همه ی این سالها می توانستم هنوز کودکی کنم، ایام عید را در منزل پدری لنگر بیاندازم و کنگر بخورم و هر کاری دلم می خواهد بکنم. تکرار کنم همه ی آن روزهای خوش را. شب ها را با دوستان قدیمی سر کنم، بعد کله ی سحر مثل دزد ها یواشکی بخزم داخل خانه و تا لنگ ظهر فردایش بخوابم. بعد هم با غرولند مادرم و سرو صدای مهمان ها و بچه ها ی فضول شان که ناغافل در اتاقم را باز می کنند و می پرند تو، بیدار شوم. سیبی گاز بزنم و کانالهای تلویزیون را عوض کنم تا دستپخت مادر بیاید روی میز و حسابی بخورم. بعد هم کتابی بخوانم، فیلمی ببینم و گردشی در محله و اگر هوس کردم، 12 ساعت بنشینم پای کامپیوتر و یک نفس گیم بازی کنم به جای آتاری. از بودن در خانه و شهر خودم لذت ببرم و احساس صاحبخانه بودن کنم. از این که من به آنجا تعلق دارم و آنجا به من تعلق دارد کیف کنم. همه جا شلوغ باشد و پر از هیاهو. درست مثل یک عید واقعی.
چند سالی است که دیگر عید به دهانم مزه نمی کند. دیگر آن جوری که می خواستم نمی شود. بی اینها که گفتم، عید اصلا معنی ندارد. حالم به هم می خورد وقتی آگهی های جشن های نوروز را می بینم که تویش نوشته سال تحویل در فلان دیسکو با دی جی فلانک! ورودیه فلان قدر یورو! یا بهمان قدر دلار. بالا می آورم از دیدن این همه بدبختی در غربت، که اگر آدم بخواهد عید را خوش! بگذراند باید برود رقاصخانه، و پول هم بدهد! و به جای نشستن در کنار سفره هفت سین به همراه عزیزانش، باید بایستد در کنار سفره ی باری به هر جهتی که صاحب رستوران یا دیسکوی مورد نظر، برای خالی نبودن عریضه گذاشته است یک گوشه ای.
نه دل و دماغی برایم باقی مانده و نه کامی شیرین. و از همه بدتر، دیگر نمی دانم کی و چگونه باز خواهم توانست به خانه پدری ام پا بگذارم و همان هوا را تنفس کنم.
چند سال دیگر را باید بدون عید سر کنم؟
نمی دانم کی، اما می دانم که در همیشه روی یک پاشنه نمی چرخد. می دانم که باز هم می توانم در خانه خود باشم و احساس کنم صاحب خانه ام.
می دانم و امیدوارم که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد.


