بازی امروز ایران در مقابل عربستان را باید یک بازی هر دو طرف سود به حساب آورد. اگر تیم ایران می برد، مثل همیشه از پیروزی ایران خوشحال می شدیم. اما باخت ما به عربستان هم در اوضاع فعلی می تواند ما را به همان اندازه شاد کند. فوتبال ایران روی  ویرانه ای از ریا، مصلحت اندیشی احمقانه و زد و بند های غیر حرفه ای بنا شده . این بنا را باید در هم شکست و ویران کرد تا بتوان رویش یک فوتبال حساب شده و آبرومند برپا کرد. علی دایی و همه سران مافیای فوتبال باید آنقدر مثل امروز تو دهنی بخورند تا رویشان کم شود و دست از سر فوتبال و آبرو و سرمایه ایران بردارند. و کار را به دست کار دان بسپارند.

شکست مقدمه پیروزی است. شکست بزرگ مقدمه پیروزی بزرگ تر.

1) کتاب فارسی پنجم دبستان دستم بود، سه چهار روز مانده به عید. تعطیل مان کرده بودند. دیگر یاد گرفته بودم که اگر می خواهم از تعطیلات لذت ببرم، باید این سه چهار روز را حسابی بگذارم برای تکالیف عید. منطقه ما اولین منطقه ای بود که در مدارس ابتدایی اش به طور آزمایشی دفترچه تکالیف نوروزی را می دادند دست دانش آموزان تا بعد از عید پر شده برگردانند. بالای هر دو یا سه صفحه ی دفترچه- با آن قطع بزرگی که داشت- تاریخ یکی از روزهای فروردین را نوشته بودند که نشان می داد سهم بدبختی و عذاب ما در یک روز چقدر است. چاره ای نبود، باید داوطلبانه می رفتم داخل شکم مصیبت، تا روز سال تحویل، وقتی انتظار می کشیدیم تا عمه ناهید و دایی هدایت و بچه های عمه با ماشین شان از کرمان برسند، فراغت کافی داشته باشم برای احساس خوشوقتی و خوشحالی.

با این حال، آن موقع اصلا حوصله تکرار آنهمه ریاضی و هندسه و تعلیمات دینی و علوم تجربی را – آنهم در قالب بد ترکیب و افسرده رنگِ دفترچه ی دقّ- نداشتم. گفتم که کتاب فارسی پنجم دبستان دستم بود. اما آن هم دردی را دوا نمی کرد. کم بود برای فرار از تکرار. موقع بی حوصلگی می رفتم داخل اتاق انباری برای فضولی. یکی از دوستان پدرم مقداری از وسایلش را به امانت گذاشته بود آنجا. چند تا نوار کاست سونیِ قرمزِ بدون برچسب داخل یک سبد بود. برداشتم شان و رفتم توی اتاق و خزیدم زیر لحاف و یکی شان را انتخاب کردم برای شنیدن:

«….بهار آمد و به باغ شیوه ی رستن آموخت. درختان بار دیگر طبیعت را به زیبایی آراستند و پرندگان را به لحظه های گرم هماغوشی در زیر رواق گلبرگ های نسترن بشارت دادند…..»

صدای گرم، دلنشین و آشنای بانویی بود که آن موقع نمیدانستم کیست، اما شنیده بودمش صد ها بار، موقع تماشای کارتون، و این بار چیز دیگری بود. حس دیگری که من را از خود بیخود کرد. دوباره شنیدمش و دوباره… و بازهم. حالا دیگر تکرار مزه داشت. نمیدانستم این چند جمله از کدام متن بود، نوشته ی که بود و اصلا وسط کاست های دوست پدرم چه می کرد. اما مرا برد به دنیای بلوغ، شعر و دگرگونگی؛ و از یادم برد ملالِ تکلیف عید را.

روز اول و دوم عید حسابی خوش گذشت. نشئه ی دیدن دنیا با چشم نو یافته ام بودم. برای من، بوی بهارِ آن سال با عشق زمینی، باروری، زایش و معنا های تازه همراه بود. از روز سوم دلشوره ها شروع شد، اما دیگر کاری از دستم بر نمی آمد. دانش آموز درس خوانِ مودبِ سر به زیر، عاصی و بی خیال شده بود.

2) عید آن سالها برای ما تنها فرصت بود برای تماشای فیلم ها و کارتونهایی که در تمام طول سال از ما دریغ می شد. باستر کیتن و ماکس لندر و هارولد للوید و برادران مارکس را با چهره و صدای جمشید گرگین دوره می کردیم، آن هم نصفه و نیمه. انگار خنده ی تمام و کمال بر ما حرام بود و عید، تنها مجوز شادی محدود. ولع تماشای فوتبال روزِ اروپا و فیلم های «خوب» تمامی نداشت؛ که می دانستیم بعد از عید، همه چیز تمام می شود. در برنامه کودک از حیوانات و زنبور ها و انسانهایی که در کودکی با چشم گریان در به در به دنبال مادرشان می گشتند خبری نبود و این شانس را داشتیم که به جای کارتون های غم افزای ژاپنی، یوگی و دوستان و پلنگ صورتی و تنسی تاکسیدو و گوریل انگوری را ملاقات کنیم. فرصت کم بود و اشتهایمان سیری ناپذیر. اما مگر می شد با این دفترچه تکلیف لعنتی از همین مختصر لذت برد؟ زهر مارمان می شد. همیشه.

3) از روز سوم دلشوره ها شروع شد، اما دیگر کاری از دستم بر نمی آمد. وسوسه ی فکر کردن و کشف معنا های نویافته رهایم نمی کرد و تمنای درونی ام برای داشتن کمی تفریح، فقط کمی تفریحِ بی دلشوره بالا گرفته بود. پاک زده بود به کله ام. یکهو بی خیال همه چیز شدم. دفترچه را گذاشتم داخل کشو و بساط بزم را آماده کردم: دو جلد مجموعه داستان عزیز نسین- «گوسفندی که گرگ شد» و «نرخ ها روز به روز بالاتر میره؟»- که پدرم برایم خریده بود ، نوار کاست های شهر قصه که دختر عمه ام با خودش آورده بود و تلویزیونی که می دانستم کِی و کدام شبکه چه چیز بدرد بخوری برای تماشا دارد. مرتب کردن اتاق تنهایی آخرین کاری بود که باید انجام می دادم. بعدِ آن فقط لذت بود و رویا. بوی خوش آزادی. ده روز پر و پیمان داشتم که با هیچ چیز دیگر عوضش نمی کردم. یکی دو روز آن وسط ها به لطف دوستی نازنین که دستی در بساط فیلم کرایه ای داشت، راجر مور را «غاز های وحشی» ، چارلز برانسون را با » فرار بزرگ»، کلینت ایستوود را با «هری کثیف» آل پاچینو را با «بعد از ظهر نحس» و گریگوری پک را با «طالع نحس» شناختم. روز سیزده عید اما… نحس ترین بود برای من. روز پایان رویا و لمس تلخ واقعیت. تمام آن روز و شب را یک نفس تکلیف نوشتم و روز بعد هم. اما روز اول مدرسه، نیمه ی دوم دفترچه هنوز بلا «تکلیف» بود………

4) از آن سال پنجم دبستان 22 سال گذشته است. به رغم نکوهش های بی پایان پدر و مادرم، دوران راهنمایی، دبیرستان، دانشگاه و حتی سربازی را-عید ها همچنان و همانسان گذرانده ام. همیشه، کش دادن شب های خوش و چشیدن طعم آزادی در انجام کارهایی که دوست دارم را به بهای از دست دادن فرصت ها خریده ام. پشیمان هم نیستم.

در این 12 سال کار روزنامه نگاری، تقریبا هیچ سردبیری به خاطر تاخیر های طولانی در تحویل مطلب، از من دل خوشی نداشته. الان هم سردبیر هنر روز کلافه تر و نازنین تر از همیشه قرار است مطلب مرا یک روز مانده به انتشار شماره ویژه دریافت کند. نمی دانم مطلب به این شماره می رسد یا نه! اگر نرسید نگه اش می دارم برای سال بعد، که سردبیر، یک بار هم که شده، ببیند که اولین بهاریه را من زود تر از همه تحویل داده ام!

5) چندی است که در غربت و تبعیدی ناخواسته، دور از وطن روزگار می گذرانم، و هر بار بوی خوش بهار که می آید، با خودش سیل خاطرات کودکی را می آورد، که هم شیرین است و هم غم افزا. طعم این نوستالژی کودکی را در همه این سالهای جوانی و میانسالی تا قبل از مهاجرت، هرگز نچشیده بودم. چه، در همه ی این سالها می توانستم هنوز کودکی کنم، ایام عید را در منزل پدری لنگر بیاندازم و کنگر بخورم و هر کاری دلم می خواهد بکنم. تکرار کنم همه ی آن روزهای خوش را. شب ها را با دوستان قدیمی سر کنم، بعد کله ی سحر مثل دزد ها یواشکی بخزم داخل خانه و تا لنگ ظهر فردایش بخوابم. بعد هم با غرولند مادرم و سرو صدای مهمان ها و بچه ها ی فضول شان که ناغافل در اتاقم را باز می کنند و می پرند تو، بیدار شوم. سیبی گاز بزنم و کانالهای تلویزیون را عوض کنم تا دستپخت مادر بیاید روی میز و حسابی بخورم. بعد هم کتابی بخوانم، فیلمی ببینم و گردشی در محله و اگر هوس کردم، 12 ساعت بنشینم پای کامپیوتر و یک نفس گیم بازی کنم به جای آتاری. از بودن در خانه و شهر خودم لذت ببرم و احساس صاحبخانه بودن کنم. از این که من به آنجا تعلق دارم و آنجا به من تعلق دارد کیف کنم. همه جا شلوغ باشد و پر از هیاهو. درست مثل یک عید واقعی.

چند سالی است که دیگر عید به دهانم مزه نمی کند. دیگر آن جوری که می خواستم نمی شود. بی اینها که گفتم، عید اصلا معنی ندارد. حالم به هم می خورد وقتی آگهی های جشن های نوروز را می بینم که تویش نوشته سال تحویل در فلان دیسکو با دی جی فلانک! ورودیه فلان قدر یورو! یا بهمان قدر دلار. بالا می آورم از دیدن این همه بدبختی در غربت، که اگر آدم بخواهد عید را خوش! بگذراند باید برود رقاصخانه، و پول هم بدهد! و به جای نشستن در کنار سفره هفت سین به همراه عزیزانش، باید بایستد در کنار سفره ی باری به هر جهتی که صاحب رستوران یا دیسکوی مورد نظر، برای خالی نبودن عریضه گذاشته است یک گوشه ای.

نه دل و دماغی برایم باقی مانده و نه کامی شیرین. و از همه بدتر، دیگر نمی دانم کی و چگونه باز خواهم توانست به خانه پدری ام پا بگذارم و همان هوا را تنفس کنم.

چند سال دیگر را باید بدون عید سر کنم؟

نمی دانم کی، اما می دانم که در همیشه روی یک پاشنه نمی چرخد. می دانم که باز هم می توانم در خانه خود باشم و احساس کنم صاحب خانه ام.

می دانم و امیدوارم که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد.


منتشر شده در سایت روز آنلاین شماره 899 چهارشنبه 28 اسفند 1387

نگاهي به سريال افسانه جومونگ

افسانه جومونگ يک سريال تاريخي محصول کره جنوبي است که تا به حال 18 قسمت از آن از شبکه سوم ‏تلويزيون ايران پخش شده. ظاهرا اين هم در ادامه خريد هاي عمده از محصولات کره اي است که نمونه هاي ‏قبلي اش افسانه شجاعان، جواهري در قصر و امپراطور و دريا و تاجر پوسان هر کدام نزديک به يک سال ‏به خورد تماشاگر ايراني داده مي شدند.‏

افسانه جومونگ با آنکه همچون نمونه هاي مشابهش طولاني است و نزديک به 80 قسمت به درازا مي کشد، ‏از دو منظر يک استثنا به شمار مي آيد. نخست اين که بر خلاف قصه هاي سخيفي چون جواهري در قصر که ‏با نوعي خاله زنک بازي مدرن خانم هاي خانه دار ايراني را مجذوب خود مي کرد، قصه اي قوي و جدي ‏دارد و حماسه و عشق و ماجرا را در قالبي جذاب و پر کشش به تصوير مي کشد. دوم اين که، از سر خوش ‏شانسي سردمداران جمهوري اسلامي، قصه اي دارد که به شکل حيرت آوري در خدمت تبليغات غير مستقيم ‏تفکرات حکومتي است.‏

afsanejomong2.jpg

قصه از اين قرار است که کشور بويو در معرض تهديد هاي کشور قدرتمند تري به نام هان قرار دارد. علت ‏زورگويي ها و باج خواهي هاي امپراطور هان، داشتن فناوري پيشرفته ساخت سلاح است. از سوي ديگر ‏نمک، کالايي استراتژيک است که بويو براي واردات آن به «هان» وابسته است. متخصصان بويو براي ‏دستيابي به دانش ساخت سلاح نشکن شبانه روز در تلاش اند. اما کشور «هان» به آنها هشدار مي دهد که اگر ‏به تحقيقات و ساخت اسلحه ادامه دهند به کشورشان حمله مي کند!‏

فعلا که قهرمانان بويو با سر سختي تمام در مقابل خواسته هاي نامشروع و رفتار سلطه گرانه «هان» مقاومت ‏و ايستادگي مي کنند! و همه وقت و انرژي خود را گذاشته اند براي تجهيز سپاه و دستيابي به فن آوري سلاح ‏پيشرفته. تماشاگر ايراني هم که سخت درگير ماجرا شده، در هر قسمت بيش از قسمت قبل، از دست اين ‏امپراطور گستاخ هان گستاخ حرص مي خورد و دعا مي کند براي پيروزي رزمندگان بويو. ‏

afsanejomong3.jpg

در حالي که جمهوري اسلامي در اين مقطع حساس به تبليغات داخلي و توجيه کردن سياست هايش و همراه ‏کردن مردم با خود بيش از هر وقت ديگر نياز دارد، پخش اين سريال مثل يک کاتاليزور است. يک اکسير ‏استثنايي. يک فرصت بي نظير.‏

تاثير شگرفي که اين سريال دارد، بيشتر از آن جهت است که حس همذات پنداري تماشاگر و همراهي اش با ‏ماجراي کمبود سلاح در مدت زماني طولاني و به شکل قطره چکاني تداوم پيدا مي کند. آهسته و پيوسته. تا ‏جايي که با جديت در اميد و انتظار به سر مي برد براي لحظه اي که بويو راز ساخت سلاح پيشرفته را کشف ‏کند. در چنين شرايطي حس نياز به سلاح و تقويت روحيه ناسيوناليستي به شکلي جدي در تماشاگر به وجود ‏مي آيد. البته در اين ميان سرو شکل بسيار حرفه اي سريال در پيدايش اين تاثير گذاري حيرت آور سهمي ‏اساسي دارد. قصه حسابي پر و پيمان است و از اساس خوب بنا شده. بي اغراق يکي از کم ايراد ترين ‏فيلمنامه هايي است که در سريال هاي تلويزيوني ديده ام. يک گروه بازيگر حرفه اي و تمام عيار هم با بازي ‏هاي مسحور کننده شان به قوت اثر افزوده اند.‏

بستر داستان اگر چه سرشار از خيانت و باند بازي و فريب و رياکاري است، اما همه، حتي ضد قهرمانان ‏قصه در پس اعمالشان يک نيت مشترک دارند و آن بقاي مملکت و افزايش اقتدار حکومت است. به طوري که ‏تماشاگر بد من ها را همچون آنچه معمول است سياه و پليد نمي بيند. رواج اين تفکر که مي شود گناه و خيانت ‏ضد قهرمان ها را به پاي نيت شان گذاشت و آن ها را به مصداق «انما الاعمال با النيات» بخشيد در اين ‏سريال، از ديگر جنبه هايي که برشمردم خطرناک تر است. به نوعي به ايجاد روحيه اي انفعالي و سازگار ‏در برخورد با نمونه هاي عيني جامعه کمک مي کند.‏

اين که مي گويم خريد و پخش اين سريال در اين مقطع از زمان, عينِ خوش شانسي است براي صدا و سيماي ‏نظام، به هيچ وجه اغراق نيست. به نظرم اگر صدا و سيما مي خواست خودش فيلمنامه اي بنويسد و ساخت ‏سريال را براي نيل به اين اهداف به کره جنوبي سفارش دهد نتيجه کار شايد بهتر از اين نمي شد.‏

afsanejomong4.jpg

جومونگ به هر روي اکنون واقعيتي انکار ناشدني در فضاي فرهنگ ديداري مردم کوچه و بازار است. نسخه ‏هاي زبان اصلي بدون سانسور آن با زيرنويس فارسي، در مقياسي وسيع و با تيراژي باور نکردني در ‏دسترس همه است و خيلي ها بدون آنکه در التهاب باشند براي رسيدن هفته اي ديگر و قسمتي ديگر، آتش به ‏آتش مي نشينند به تماشا. صد ها وب سايت ايراني آگهي فروش آن را در خود دارند و حتي به زبان فارسي ‏برايش يک سايت اختصاصي برپا شده.‏

‏ اوايل که سريال را مي ديدم ، تيتراژ آغازينش مرا به خنده وا مي داشت. براي ما ايراني ها، اسم هاي مردمان ‏شرق دور همچون چهره هايشان هميشه آنقدر شبيه به هم بوده که کمتر کسي را مي توانيم به اسم بشناسيم. ‏وقتي گوينده تيتراژ، با حرارت تمام اسمهاي بازيگران را معرفي مي کند از اين که هيچکدام در خاطر نمي ‏مانند و همه مثل هم اند خنده ام مي گرفت. اما حالا که به کامنت ها و حرفها و مطالب سايت ها نگاه مي کنم ‏مي بينم که کم کم اسم ها دارد جا مي افتد و بازيگران سريال را همه به اسم مي شناسد. من که هرچه به ذهنم ‏فشار مي آورم به جز توشيرو ميفونه مرحوم، نام هيچ بازيگري از سينماي شرق دور به خاطرم نمي آيد. براي ‏ما ايراني ها 70 سال است که اينطور بوده. اما يکدفعه دنيا دارد عوض مي شود انگار. هر چند هنوز هم شک ‏دارم. محض نمونه اين ها را نگاه کنيد. سونگ ايل گوک، هان هه جين، کيم سون سو، جون گوانگ يول، او ‏يون سو، هو جونگ هو، کيم يونگ يي، هي جي يونگ، کي يون مي ري، جين هه کيونگ.‏

اين فهرست نام بازيگران اصلي سريال است که گوينده تيتراژ آنها را پشت سر هم به شکلي مضحک رديف ‏مي کند و مي خواند. ترا به خدا مي شود آنها را به خاطر سپرد؟‏

بيش از 60 قسمت ديگر از سريال جومونگ باقي است. يعني چيزي طولاني تر از عمر رياست جمهوري ‏احمدي نژاد. قصه جذاب است و در اين وانفساي بنجل سازي صدا و سيما، يک غنيمت به شمار مي آيد براي ‏تماشاگر ايراني. کاش بداند و متوجه باشد آنچه را که در اين مقال گفتم، که لذت اش بدون ضرر باشد و بي ‏ندامتِ در پي اش.‏

منتشر شده در سایت روز آنلاین، پنجشنبه 15 اسفند 1387

http://www.roozonline.com/archives/2009/03/post_11868.php

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.